احتمالاً از قدیمیترین کسانی هستم که مطالب «سهند ایرانمهر» را میخواندم. حافظهام یاری نمیکند؛ اینکه چطور آشنا شدم و در کانال تلگرامش ماندم. یعنی اولین مطلبی که از ایشان خواندم را به یاد ندارم. میدانم که آنزمان تلگرام هنوز فیلتر نبود، اما اینکه کدام پست ایشان را دیدم و پسندیدم و در کانالشان عضو شدم را به یاد ندارم. شاید اگر وقتی بود، رفتم و پستها را بررسی کردم، شاید چیزی به یادم آمد. یک چیزی از نام «سهند» و طراحی آیکون کانالش به یاد دارم که گویا یکجای دیگر از او کپی کرده بود.
در هر حال، همیشه مجذوب قدرت قلمشان بودم، چه درد و دلهایش، چه یادداشتهایی که رنگ و بوی دیگری داشتند، سیاسی، اجتماعی. میدانستم از من بزرگتر است؛ یعنی حدس میزدم. از پسرش مینوشت و یکسال از نیکا بزرگتر است. یک زمان اسمش بر سر زبانها افتاد و اینکه یکنفر نیست؛ هیچگاه کنجکاو نشدم. اکنون نیز نام واقعیش را نمیدانم. برای من همان سهند ایرانمهر کفایت میکند. البته چهرهاش را در این اسکرولکردنهای شبکهها دیدهام.
حالا چه شد که سراسیمه از او مینویسم. سر صبح است و از یک دنیای موازی عجیب و غریب میآیم. هنوز صورتم را هم نشستهام. گفتم بنویسم، یادم میرود، یا دیگر حوصله نمیکنم.
آن دنیایی که به یاد دارم نیز رنگوبوی همین چیزهایی که نوشتم داشت، بسیار پرهیجانتر. جایی شبیه خوابگاه ۲۲ کوی دانشگاه را به یاد میآوردم و اینکه در آنجا قتلهایی رخ داده بود. قاتل را کسی نمیشناخت. من حدسهایی داشتم. یعنی یکشب که از اتاقش بیرون آمده بود، متوجه او شده بودم، اما او را دقیق نمیشناختم. بعدها که دیگر خوابگاه نبودیم، با خواندن اطلاعاتی که همین سهند ایرانمهر نوشته بود، تقریباً به هویت او پی بردم، مثلاً اینطور که: اِ، این همان است که در طبقهٔ ما در اتاقی کمی آنطرفتر بود و با ماجرای آن شب هم جور در میآید. سهند نیز فراری شده بود و نگران جانش بودم. یعنی قاتل که شبیه این بچههای ارشد گروههای دانشجویی بود و هیکل ورزیدهای داشت، به دنبالش بود. پیراهن سفید آستینکوتاه چسبان بر یک بدن قدبلند و عضلهای و صورت استخوانی را تصور کنید. البته هنوز شک داشتم که آیا این فرد قاتل است یا نه. این فرد با ارتباطهایی که با پلیس داشت، به دنبال او بود. همین رفتارش بود که شک مرا تقویت کرد. به دنبال راهی بودم تا او را معرفی کنم [جزئیات زیاد داشت و نسبتاً طولانی بود، تقریباً اینها را یادم مانده، و البته احساس هیجان کشف حقیقت. بقیه چندان منسجم نیستند. مثلاً در یک جنگل بزرگ به دنبال چیزی بودم. یا به خانه رفته بودم و به دنبال اجارهٔ جای جدیدی برای زندگی بودم، حالا همه در بطن همان داستان]